تنها ترین تنهای تنها

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

... وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

اول اگر چه با سخن از عشق آمده

آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست می رود

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست

تیریست بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود




نوشته شده در تاريخ 91/03/01 توسط مجید سیاوشی

دلم تنگ است

دلم میسوزد از باغی که میسوزد

نه دیداری

نه بیداریم

نه دستی بر سر یاری

مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری

تمام عمر بستیم و شکستیم

به جز بار پشیمانی نبستیم

جوانی را سفر کردیم تا مرگ

نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا

چه رنجی از محبت ها کشیدیم

برهنه پا به تیغستان دویدیم

نگاه آشنا در این همه چشم

ندیدیمو ندیدیمو ندیدیم

سبک باران ساحلها ندیدند

بدوش خستگان باریست دنیا

مرا در اوج حسرتها رها کرد

عجب یار وفا داریست دنیا

عجب آشفته بازاریست دنیا

میان آنچه باید باشد و نیست

عجب فرسوده دیواریست دنیا

عجب خواب پریشانیست دنیا

عجب دریای توفانیست دنیا

عجب یار وفاداریست دنیا




نوشته شده در تاريخ 91/02/22 توسط مجید سیاوشی

طرحي از آهو بكش نقّاش ِ شب

 

دل بكن از سايه ي خُفّاش ِ شب

 

رد شُو از امواج ِ وَهم آلود ِ شَك

 

تا نبيني قلب ِ پاكت خورد ، تَرَك

 

از صداي قطره اشكي نُت بساز

 

از سرود ِ لحظه هايت بُت بساز

 

دور شُو از آتشكده ، هيزُم نباش

 

طعمه ي چنگال ِ اين مردُم نباش

 

خودفريبي را به زانو در بيار

 

روي بام ِ خانه ات گندم نكار!

 

چشم وا كُن ، با غبار ، هر دَم بجنگ

 

جستجو كُن در خودت ، حسّي قشنگ

 

از تپش ، از نبض ِ دل ، غفلت مَكُن

 

با كسي غير از خودت ، وَصلَت مكُن!

 

زندگي را با خودت از سَر بگير

 

رَدِّ پايي جا گُذار ، در اين مسير

 

داوود عالیان

 




نوشته شده در تاريخ 91/02/18 توسط مجید سیاوشی

اب را ول نکنیم

شاید ان بالا تر

ادمی شیک و تمیز بنز خود را دم در میشوید

یا کمی ان ور تر

در حیاطی که ندارد سر و ته

یک نفر دارد استخرش را پر میکند

مردم بالا دست

خانه هاشان چه جلایی دارد

و هواشان چه هوای ماهی

مردم بالا دست باغ هاشان پر گل

بی هیچ خار و خسی

لیک مردم پایین دست

خانه هاشان تنگ است

زندگی شان لنگ است

نان شان هم سنگ است

اب را ول نکنیم

مردم بالا دست اب را می بلعند

مردم پایین دست اب را میفهمند...




نوشته شده در تاريخ 91/02/17 توسط مجید سیاوشی

گر در اين دنيا نمي ديدم تو را

گر نبودم با تو هرگز آشنا

گر در آن مخمل نبودي همچو شمع

يا نمي ديدم تو را در بين جمع

گر ز هر بيگانه اي بيگانه تر

از كنارت مي گذشتم بي خبر

گر نمي كردي به سوي من نگاه

با نگاهي گر نمي رفتم به راه

عاشقي گر در سرشت من نبود

گر تو را بخت بد كوتاه من

سوي ديگر مي كشيد از راه من

اين زمان جانم ز قهرت پر نبود

سينه ام منزلگه ديگر ببود

گر چه عشقت غير حسرت بر نداشت

ساقيت جز درد در ساغر نداشت

گر چه ديدم در رهت دام بلا

واي بر من گر نمي ديدم تو را




نوشته شده در تاريخ 91/02/03 توسط مجید سیاوشی

دوره ی ارزانیست...

 

چه کسی می گوید که گرانی شده است ؟

 

دوره ارزانی است !!

 

دل ربودن آسان !

 

دل شکستن آسان !

 

دوستی ارزان است !

 

دشمنی ها ارزان !

 

چه شرافت ارزان!!!

 

آبرو قیمت یک تکه نان ....

 

ودروغ از همه چیز ارزان تر

 

قیمت عشق چقدر کم شده است!!

 

کمتر از آب روان

 

وچه تخفیف بزرگی خورده

 

قیمت هر انسان .....




نوشته شده در تاريخ 91/02/01 توسط مجید سیاوشی

عده اي دعوت به مهماني شدند

در سه شب آنها پذيرايي شدند

 

چون شب اول شد و هنگام شام

دسته اول بشد جمعش تمام

 

سفره شد پهن و غذا آماده شد

نزد هركس ظرفها بنهاده شد

 

ناگهان هر يك ز روي حرص آز

شد به ظرف ديگري دستش دراز

 

هر يك از آن ديگري نانش ربود

چون به نان خود نظر كردي نبود

 

گر چه هر كس سهم ديگر را بخورد

هيچ كس از سهم خود افزون نبرد

 

بلكه چون آشوب و دعوا شد به پا

آن جماعت را نماند عزت بجا

 

ريخت بسياري غذا از ظرفها

گشت آلوده لباس و فرشها

 

چون گذشت آن شب ، شب ديگر رسيد

امتحان جمع ديگر سر رسيد

 

هر يك آمد در مكان خود نشست

غافل از آن كه نبود و آن كه هست

 

هر كسي آرام مشغول غذا

نه به چپ كردي نظر ، ني راست را

 

نه تعارف كرد بر اطرافيان

نه طمع ورزيد او بر اين و آن

 

هر كسي سهم خودش را خورد و رفت

همتش از خويش بالا تر نرفت

 

اين چنين شد تا شب آخر رسيد

جمع سوم يك به يك از در رسيد

 

هر يك آمد با شكوه و با وقار

ديگري بنشاند او را در كنار

 

آمد آن سفره دوباره در ميان

تا دهد اين جمع سوم امتحان

 

هر كسي با نفس خود پيكار كرد

نان خود بر ديگري ايثار كرد

 

چون غذايش را به همسايه بداد

ديگري نانش به پيش او نهاد

 

جملگي با عزت و با احترام

شادمان از يكدگر خوردند شام

 

اين جهان مهمانسرا ، ما ميهمان

سهم هر يك را نهاده ميزبان

 

خوب بنگر از كدامين دسته اي ؟

تو اسير حرص يا وارسته اي ؟




نوشته شده در تاريخ 91/01/31 توسط مجید سیاوشی


شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

 

شب مرگ تنها نشیند به موجی

 

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

 

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

 

که خود در میان غزلها بمیرد

 

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا

 

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

 

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

 

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

 

من این نکته گیرم که باور نکردم

 

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

 

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

 

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 

تو دریای من بودی آغوش باز کن

 

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد




نوشته شده در تاريخ 91/01/29 توسط مجید سیاوشی

کاش می شد باردیگر سرنوشت از سر نوشت کاش می شد

 

هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت

 

کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست

 

با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت

 

کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان

 

داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

 

کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود

 

کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت




نوشته شده در تاريخ 91/01/27 توسط مجید سیاوشی

حالمان بد نیست غم كم می خوریم

كم كه نه هر روز كم كم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهد

عشق می خواهم عذابم می دهد

من نمی دانم كجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نكردی آفتاب ؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم دارم زدند

بعد از این با بی كسی خو می كنم

هر چه در دل داشتم رو می كنم

درد می بارد چو بدترمی كنم

طالعم شوم است باور می كنم

خنجری نا مرد بر قلبم نشست

از غم نا مردی پشتم شكست

نیستم از مردم خنجر بدست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

عشق اگر ای است مرطد می شوم

خوب اگر این است من بد می شوم

قفل غم بر سلولم نزن

من خودم خوش باورم گولم نزن

من نم گویم كه خاموشم نكن

من نمی گویم فراموشم نكن

من نمی گویم كه با من یا باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

من نمی گویم دگر گفتن بس است

گفتنم ما هیچ نشنیدن بس است

روزگارت باد شیرین شاد باش

دست كم تو هم یك شب فرهاد باش

وای رسم شهرتان بیداد باد

شهرتان از خون ما آباد باد

از در و دیوار شهرتان خون می چكید

خون من فرهاد و مجنون می چكید

خسته ام از قصه های شومتان

خسه از همدردی مصنوعی تان

عشق از من دور و پای من لنگ بود

قیمتش بسیار و دست من تنگ بود

كوه كندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ كس دست ما را وا كرد ؟ نه

فكر دست تنگ ما را كرد ؟ نه

هیچ كس اندوه ما را دید ؟ نه

هیچ كس از حال ما پرسید ؟ نه

هیچ كس چشمی برایم تر نكرد

هیچ كس یك روز با من سر نكرد

هیچ كس اشكی برای من نریخت

هر كه با ما بود از ما می گریخت

چند روزی است حال من دیدنی است

حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفعل می زنم

حافظ دیوان فالم رو گرفت

یك غزل امد كه حالم رو گرفت

((ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ))




نوشته شده در تاريخ 91/01/24 توسط مجید سیاوشی

زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پر شور است

دو صد بیم از سفر دارد

 

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

 

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

 

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست

 

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه کس موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

 

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی می گرید و گوید

به سینه شیر کم دارد

 

زنی را با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نماز نور می خواند

 

زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست

نگاه سرد زندانبان

 

زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

 

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

 

 

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی چه بد بختی

 

زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

 

زنی را می شناسم من

که هر شب کودکانش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون سینه اش دارد

 

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه

 

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی

 

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است

 

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که بسه

 

زنی را می شناسم من

که با شیطان نفس خود

هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آخر

به بدنامی بد کاران

تمسخر وار خندیده

 

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

 

زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد

 

زنی در بستر مرگ است

زنی نزدیکی مرگ است

 

سراغش را که می گیرد

نمی دانم؟

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

 

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

...

زنی را می شناسم من

 




نوشته شده در تاريخ 91/01/23 توسط مجید سیاوشی

گفتمش

شیرین ترین آواز چیست ؟

چشم غمگینش به رویم خیره ماند

قطره قطره اشکش از مژگان چکید

لرزه افتادش به گیسوی بلند

زیر لب غمناک خواند

ناله زنجیرها بر دست من

گفتمش

آنگه که از هم بگسلند

خنده تلخی به لب آورد و گفت

آرزویی دلکش است اما دریغ

بخت شورم ره برین امید بست

و آن طلایی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ

در دل من با دل او می گریست

گفتمش

بنگر در این دریای کور

چشم هر اختر چراغ زورقی ست

سر به سوی آسمان برداشت گفت

چشم هر اختر چراغ زورقی ست

لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف

ای دریغا شبروان !‌ کز نیمه راه

می کشد افسون شب در خواب شان

گفتمش

فانوس ماه

می دهد از چشم بیداری نشان

گفت

اما در شبی این گونه گنگ

هیچ آوایی نمی اید به گوش

گفتمش

اما دل من می تپد

گوش کن اینک صدای پای دوست

گفت

ای افسوس در این دام مرگ

باز صید تازه ای را می برند

این صدای پای اوست

گریه ای افتاد در من بی امان

در میان اشک ها پرسیدمش

خوش ترین لبخند چیست ؟

شعله ای در چشم تاریکش شکفت

جوش خون در گونه اش آتش فشاند

گفت

لبخندی که عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند

من ز جا برخاستم

بوسیدمش




نوشته شده در تاريخ 91/01/23 توسط مجید سیاوشی

آن نشنیدید که یک قطره اشک

صبحدم از چشم یتیمی چکید

برد بسی رنج نشیب و فراز

گاه درافتاد و زمانی دوید

گاه درخشید و گهی تیره ماند

گاه نهان گشت و گهی شد پدید

عاقبت افتاد بدامان خاک

سرخ نگینی به سر راه دید

گفت که ای پیشه و نام تو چیست ؟

گفت مرا با تو چه گفت و شنید

من گهر ناب و تو یک قطره آب

من ز ازل پاک و تو پست و پلید

دوست نگردند فقیر و غنی

یار نباشند شقی و سعید

اشک بخندید که رخ بر متاب

بی سبب از خلق نباید رمید

داد بهر یک ,هنر و پرتوی

آنکه درو گوهر و اشک آفرید

من گهر روشن , گنج دلم

فارغم از زحمت قفل و کلید

پرده نشین بودم از این پیشتر

دور جهان پرده ز کارم کشید

برد مرا با حوادث نوا

داد تو را پیک سعادت نوید

من سفر دیده ز دل کرده ام

کس نتوانست چنین ره برید

آتش آهیم چنین آب کرد

آب شنیدید کز آتش جهید

من بنظر قطره به معنی یمم

دیده ز موجم نتواند رهید

همنفسم گشت شبی آرزو

همسفرم بود صباحی امید

تیرگی ملک تنم رنجه کرد

رنگم از آنروی بدینسان پرید

تاب من از تاب تو افزونتر است

گر چه تو سرخی بنظر من سپید

چهر من از چهره ی جان یافت رنگ

نور من از روشنی دل رسید

نکته در اینجاست که ما را فروخت

گوهری دهر و شما را خرید

کاش قضایم چو تو بر میفراشت

کاش سپهرم چو تو بر مینگرید

 

 

پروین اعتصامی




نوشته شده در تاريخ 91/01/23 توسط مجید سیاوشی

دلم تنگ است از اين دنيا چرايش را نمي‌دانم

 

من اين شعر غم افزا را شبي صد بار مي‌خوانم

 

چه مي‌خواهم از اين دنيا، از اين دنياي افسون كار

 

قسم بر پاكي اشكم ، جوابم را نمي‌دانم

 

شروع كودكي‌هايم سرآغاز غمي جانكار

 

از آن غم تا به فرداها پر از تشويش، گريانم

 

بهار زندگي را من هزاران بار بوييدم

 

كنون با غصه مي‌گويم خداوندا پشيمانم

 

به سوي درگه هستي هزاران بار رو كردم

 

الهي تا به كي غمگين در اين غمخانه مي‌مانم

 

خدايا با تو مي‌گويم، حديث كهنه‌ي غم را

 

بگو با من كه سالي چند در اين غمخانه مهمانم

 

دلم تنگ است از اين دنيا چرايش را نمي‌دانم

 

ولي يك روز اين غم را ز خود آهسته مي‌رانم




نوشته شده در تاريخ 91/01/20 توسط مجید سیاوشی

مصدق:

 

تو به من خندیدی و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت

 

 

فروغ فرخ زاد:

 

من به تو خندیدم

چون که میدانستم

توبه چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمیدانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

چون نمیخواست به خاطر بسپارد

گریه ی تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه میشد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت




نوشته شده در تاريخ 91/01/20 توسط مجید سیاوشی

نرگس مردم فریبی داشت شبنم می فروخت

 

      باهمان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت

 

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

 

      داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

 

زندگی،این تاجر طماع ناخن خشک پیر

 

     مرگ را هم چون شراب ناب کم کم می فروخت

 

در تمام سال های رفته برما روزگار

 

      شادمانی می خرید از ما وماتم می فروخت

 

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

 

      گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

فاضل نظری..کتاب اقلیت




نوشته شده در تاريخ 91/01/20 توسط مجید سیاوشی

کارنامه‌ام

 

پر از تقلب و گناه

 

خط خطی سیاه

 

هیچ وقت درسخوان نبوده‌ام ولی

 

در شب تولدت

 

مثل کاج

 

توی طاق نصرت محله کار کرده‌ام

 

شاخه‌های خشک داربست را

 

بهار کرده‌ام

 

*

 

راستی دو روز قبل

 

سرزده به خانه‌ی دل امید - همکلاسی‌ام - سر زدی

 

ولی چرا

 

به خانه‌ی حقیر قلب من نیامدی؟

 

رد شدم، قبول

 

ولی به من بگو

 

کی به من اجازه‌ی عبور می‌دهی؟

 

راستی اگر ببینمت

 

به من هر چه خواستم می‌دهی؟

 

کارنامه‌ی مرا

 

دست راستم می‌دهی؟

 

نا امید نیستم ولی به خاطر خدا

 

از کنار نمره‌های زیر ده عبور کن!

 

ای عصاره گل محمدی!

 

فصل امتحان سخت ما ظهور کن !




نوشته شده در تاريخ 91/01/19 توسط مجید سیاوشی

از دل و ديده ، گرامی تر هم هست ؟

 

آری ، ز دل و ديده گرامی تر :

- دســـت !

 

...در فروبسته ترين دشواری ،

در گرانبارترين نوميدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

هيچت ار نيست مخور خون جگر،

دســـت كه هست !

 

بيستون را ياد آر ،

دســت هايت را بسپار به كار ،

كـــوه را چون پر كـــاه، از سر راهت بردار !

به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پـاي

دســـت هايش بسته است !

 

***

 

وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،

دســـت هايی كه به هم پيوسته است !

دست در دست كسی ،

يعنی : پيوند دو جان !

 

دست در دست كسی گر داری ، دانی

دســت ،

چه سخن ها كه بيان می كند از دوســت به دوســت ؛

 

لحظه ای چند كه از دســت طبيب ،

گرمی مهــر به پيشانی بيمار رسد ؛

نوش داروی شــفا بخش تر از، داروی اوست !

 

***

 

دســت ، گنجينه مهــر و هنــر است :

 

خواه بر پرده ساز ،

خواه بر دنـده چـرخ ،

خواه بر دسته داس ،

خواه در گردن دوست ،

خواه در ياري نابينــايی ،

خواه در ساختن فردايی ...

 

 

آنچه آتش به دلم مي زند اينك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غــم های دگـــــر، دست به هم ...

 

بار اين درد و دريغ است كه مـــا

تير هامان به هدف نيك رسيده است ، ولــی

 

دســت هامان ، نرسيده است به هـــم

 

 

.........................

فریدون مشیری




نوشته شده در تاريخ 91/01/18 توسط مجید سیاوشی

غروب غمگین

خداوندا چرا امشب جهان رنگی دگر دارد

 

مگر از حال زارم آسمان امشی خبر دارد ؟

 

زچشم اختران امشب عجیب خونانه می ریزد

 

خدایا آه من یعنی به این گرمی اثر دارد؟

 

غبار آلود و غمگین نو عروس آسمان امشب

 

زخاک مرده گویی کعجر نفرین به سر دارد

 

غروبی این چنین محزون خدایا با من دل خون

 

چه بازی های دیگر تا سحر دارد

 

دلم را هاله ای از غم چو ابری تیره می گیرد

 

مثال حال گنجشکی که تیری زیر پر دارد

 

من آن مرغ گرفتارم که صیاد جفا کارش

 

ز یادش برده صیدی را که جانی مختصر دارد

 

ز حال زار من امشب کسی آگاه می گردد

 

که چشمی دائما در راه و یاری در سفر دارد

 

ز کام تلخ من دیگر نمی پرسد پری روئی

 

که کامی عاری و لبی همچون شکر دارد

محمود سراجی




نوشته شده در تاريخ 91/01/18 توسط مجید سیاوشی

در ذهن من هم یاوه ها بالا گرفته

حتی غزل ها فرم نیما را گرفته

این شعر های ناتمام پشت دفتر

این صفرهای پشت یک معنا گرفته

دیگر نیازی به عبور رهگذر نیست

وقتی که عصیان تو با من پا گرفته

در روزنامه تسلیت ؟ نه ! وقتی از قبل

شعری برای تو فقط تو جا گرفته

آن خانه ی متروک را در خواب دیدم

که دیو شب آن را شبی از ما گرفته

افسانه ی تلخی است اما باورش کن

اینجا خدا هم از خودش امضا گرفته

این موج ها قربانی قهر خدایند

این هدیه را معشوق من دریا گرفته

نا آشنا ! ایمان بیاور این غزل را

حتما علی کوچیکه در رویا گرفته

علیرضا میرشکار




نوشته شده در تاريخ 91/01/15 توسط مجید سیاوشی

کبریت های بی خطرت هم دروغکی است

آتش بزن مرا که جهنم دروغکی است

اینجا مسیح با پدرش حرف می زند

باور بکن بکارت مریم دروغکی است

گاهی خدا درون غزل پرسه می زند

این رد پای گنده ی مبهم دروغکی است

گاهی خطور می کند این یاوه در سرم

اصلا اساس خلقت آدم دروغکی است

تو انتظار معجزه از من نداشتی

وقتی ردیف و قافیه ها یم دروغکی است

علیرضا میرشکار




نوشته شده در تاريخ 91/01/15 توسط مجید سیاوشی

اگر دریای دل آبیست تویی فانوس زیبایش

 

اگر آیئنه یک دنیاست تویی مفهوم و معنایش

 

تو یعنی دسته ای گل را از آن سوی افق چیدن

 

تو یعنی پاکی باران تو یعنی لذت دیدن

 

تو یعنی یک شقایق را به یک پروانه بخشیدن

 

تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن

 

تو یعنی یک کبوتر را زتنهایی رها کردن

 

خدای آسمان ها را به آرامی صدا کردن

 

تو یعنی روح باران را متین و ساده بوسیدن

 

و یا در پاسخ یک لطف به روی غنچه خندیدن

 

اگر چه دوری از اینجا تو یعنی اوج زیبایی

 

کنارم هستی و هر شب به خوابم باز می آیی

 

اگر هرگز نمی خوابند دو چشم سرخ و نمناکم

 

اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم

 

ولی یادم نخواهد رفت که یاد تو هنوز اینجاست

 

میان سایه روشن ها دل شیدای من تنهاست

 

نباید زود می رفتی و از دل کوچ می کردی

 

افق ها منتظر ماندن که از این راه برگردی

 

اگر یک آسمان دل را به قسط عشق بردارم

 

میان عشق و زیبایی تورا من دوست می دارم




نوشته شده در تاريخ 91/01/14 توسط مجید سیاوشی

کاش یادت نرود روی آن نقطه پررنگ بزرگ

بین بی باوری آدم ها

یک نفر میخواهد با تو تنها باشد

نکند کنج هیاهو بروم از یادت




نوشته شده در تاريخ 91/01/14 توسط مجید سیاوشی

در این زمانه هیچکس خودش نیست

 

کسی برای یک نفس خودش نیست

 

همین هوا که عین عشق پاک است

 

گره که خورد با هوس خودش نیست

 

خدای ما اگر که در خود ماست

 

کسی که بی خداست ، پس خودش نیست

 

تو دست کم کمی شبیه خود باش

 

در این جهان که هیچ کس خودش نیست

 

تمام درد ما همین خود ماست

 

تمام شد ، همین و بس : خودش نیست




نوشته شده در تاريخ 91/01/14 توسط مجید سیاوشی

زندگي چون گل سرخ است

 

 پر از خار پر از برگ پر از عطر لطيف

 

يادمان باشد اگر گل چينيم

 

خار و عطر و گلبرگ هر سه همسايه ي ديوار به ديوار هم اند.

 

زندگي چشمه ي آبي است وما رهگذريم

 

بنشين بر لب آب عطش تشنگي ات را بنشان

 

صفايي بده سيمايت را

 

و اگر فرصت بود

 

كفش ها را بكن و آب بزن پايت را

 

غير از اين چيزي نيست

 

زندگي....

 

آيينه اي شفاف است

 

تو اگر زشت و يا زيبايي

 

تو اگر شاد و يا غمگيني

 

هر چه هستي تو در آيينه همان ميبيني

 

شاديت را درياب

 

چون گل عشق بتاب

 

تا در آيينه ي هستي،گل هستي باشي




نوشته شده در تاريخ 91/01/14 توسط مجید سیاوشی

  بودنم را هیچ کس باور نداشت

 

         هیچ کس کارى به کار من نداشت

 

             بنویسید بعد از مرگم روى سنگ

 

                 او که خوابیدست در این گور سرد

 

                     بودنش را هیچ کس باور نداشت




نوشته شده در تاريخ 91/01/14 توسط مجید سیاوشی

شنیــدم باز هم گوهر فشــاندی

 

که روشنـــفکر را بزغاله خواندی

 

ولی ایشــان ز خویشـانت نبـودند

 

در این خط جمله را بیــجا نشـاندی ‏

 

سخـن گفـتــی ز عدل و داد و آنرا

 

به نان و آب مجــانی کشــاندی

 

از این نَقلت که همچون نٌقل تر بود

 

هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی

 

سخن هایت ز حکمت دفــتری بود

 

چه کفتر ها از این دفتر پراندی

 

ولیــکن پول نفـت و سفره خلــــق

 

ز یادت رفت و زان پس لال ماندی

 

سخن از آسمان و ریسمان بود

 

دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی

 

چو از بزغاله کردی یاد ای کاش

 

سلامـی هم به میــمون میرساندی




نوشته شده در تاريخ 91/01/14 توسط مجید سیاوشی

خدا از هرچه پنداری جدا باشد 

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد 

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد 

هراس از وی ندارم من 

هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من 

خدایا بیم از آن دارم 

مبادا رهگذاری را بیازارم 

نه جنگی با کسی دارم نه کس با من

بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟

نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان

نه از کفر و نه از ایمان 

نه از دوزخ نه از حرمان 

نه از فردا نه از مردن 

نه از پیمانه می خوردن 

خدا را می شناسم از شما بهتر 

شما را از خدا بهتر 

خدا را می شناسم من



نوشته شده در تاريخ 91/01/14 توسط مجید سیاوشی

حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟

 

با تو ام ! با تو ! خدایا! بزنم یا نزنم ؟

 

همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست ... »

 

چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟

 

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

 

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟

 

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟

 

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است :

 

دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟

 

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

 

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم ؟

 

دست بر دست همه عمر در این تردیدم :

 

بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟




نوشته شده در تاريخ 91/01/14 توسط مجید سیاوشی

گاري سيب فروش سر ميدان افتاد

مرد از جاذبه در بهت خيابان افتاد

سيبها ريخت كه از مرد نماند چيزي

جوي پرشد كه دو سر عايله در آن افتاد

 بعد از آن كوچه نديدش به گمانم آن مرد

يك دو ماهي به همين جرم به زندان افتاد

 يا نه مثل همه ي مردم شيدا شايد

گذرش بر حرم شاه شهيدان افتاد

گره مشكل او دست خدا باز نشد

كار او باز به يك مشت مسلمان افتاد

او كه عاشق تر از آن بود كه دانا باشد

سر و كارش به همين مردم نادان افتاد

غم نان ، كاش بداني غم نان يعني چه

يعني آدم به تب گندم از ايمان افتاد

آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسيد

از خدا دست كشيد و پي شيطان افتاد

**

... و شب بعد زمين مرده ي او را بلعيد

جسدش در حرم شاه شهيدان افتاد

گله آرام ميان شب عريان خوابيد

زخم چون گرگ به جان ني چوپان افتاد:

لا لالا برگ گُلُم! شاخه ي بيدُم لالا

يوسفُم دست كدوم گرگ بيابان افتاد؟

***

برف چون حوله اي آرام وسبكبار و سپيد

گرم روي تن عريان زمستان افتاد

برف باريد كه از مرد نماند چيزي

شاعري باز پي قافيه ي نان افتاد




نوشته شده در تاريخ 91/01/14 توسط مجید سیاوشی

خدا پر داد تا پرواز باشد

گلویی داد تا آواز باشد

 

خدا می خواست باغ آسمانها

به روی ما همیشه باز باشد

 

خدا بال و پر و پروازشان داد

ولی مردم درون خود خزیدند

 

خدا هفت آسمان باز را ساخت

ولی مردم قفس را آفریدند!!




نوشته شده در تاريخ 91/01/14 توسط مجید سیاوشی
   وصله


ما نه سقراط، نه افلاطونیم

منطق و فلسفه‌ی اکنونیم

هرچه همرنگ جماعت بشویم

باز هم وصله‌ی ناهمگونیم

از تماشای انار لب رود

سیر چشمیم ولی دل‌ خونیم

من و آیینه به هم محتاجیم

من و آیینه به هم مدیونیم

به طوافم مبر ای سرگردان

ما از این دایره‌ها بیرونیم




نوشته شده در تاريخ 91/01/14 توسط مجید سیاوشی

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟

بیایید از عشق صحبت کنیم

 

تمام عبادات ما عادت است

به بی‌عادتی کاش عادت کنیم

 

چه اشکال دارد پس از هر نماز

دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

 

به هنگام نیّت برای نماز

به آلاله‌ها قصد قربت کنیم

 

چه اشکال دارد که در هر قنوت

دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

 

چه اشکال دارد در آیینه‌ها

جمال خدا را زیارت کنیم؟

 

مگر موج دریا ز دریا جداست؟

چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟

 

پراکندگی حاصل کثرت است

بیایید تمرین وحدت کنیم

 

«وجود» تو چون عین «ماهیت» است

چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟

 

اگر عشق خود علت اصلی است

چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟

 

بیا جیب احساس و اندیشه را

پر از نُقل مهر و محبت کنیم

 

پر از «گلشن راز» ، از «عقل سرخ»

پر از «کیمیای سعادت» کنیم

 

بیایید تا عینِ «عین القضات»

میان دل و دین قضاوت کنیم

 

اگر سنت اوست نوآوری

نگاهی هم از نو به سنت کنیم

 

مگو کهنه شد رسم عهد الست

بیایید تجدید بیعت کنیم

 

برادر چه شد رسم اخوانیه؟

بیا یاد عهد اخوت کنیم

 

بگو قافیه سست یا نادرست

همین بس که ما ساده صحبت کنیم

 

خدایا دلی آفتابی بده

که از باغ گلها حمایت کنیم

 

رعایت کن آن عاشقی را که گفت:

بیا عاشقی را رعایت کنیم




نوشته شده در تاريخ 91/01/14 توسط مجید سیاوشی
   تلنگر


نه مرادم نه مریدم ،

نه پیامم نه کلامم،

نه سلامم نه علیکم،

نه سپیدم نه سیاهم.

نه چنانم که تو گویی،

نه چنینم که تو خوانی ونه آن گونه که گفتند و شنیدی.

نه سمائم،

نه زمینم،

نه به زنجیر کسی بسته و نه برده‌ی دینم

نه سرابم،

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم،

نه گرفتار و اسیرم،

نه حقیرم،

نه فرستاده پیرم،

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم، نه بهشتم

چنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه‌ گفتم،

نه‌ نوشتم،

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.

حقیقت نه به رنگ است و نه بو،

نه به های است و نه هو،

نه به این است و نه او،

نه به جام است و سبو...

گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم،

تا کسی نشنود آن راز گهربار جهان را،

آنچه گفتند و سرودند تو آنی ...

خود تو جان جهانی،

گر نهانی و عیانی،

تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی

که خود آن نقطه عشقی

تو اسرار نهانی

 همه جا تو

 نه یک جای ،

 نه یک پای،

همه‌ای

 با همه‌ای

 همهمه‌ای

تو سکوتی

 تو خود باغ بهشتی.

تو به خود آمده از فلسفه‌ی چون و چرایی،

به‌ تو سوگند که این راز شنیدی و

نترسیدی و بیدار شدی،

در همه افلاک بزرگی، 

نه که جزئی ، 

نه چون آب در اندام سبوئی، 

خود اوئی، 

به‌خود آی 

تا بدرخانه‌ی متروک هرکس ننشینی 

و به‌ جز روشنی شعشعه‌ی پرتو خود 

هیچ نبینی 

و گل وصل بچینی

 

به‌خودآ...



نوشته شده در تاريخ 91/01/14 توسط مجید سیاوشی

به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم

 وگر از من طلبی جان، نستیزم نستیزم

 قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی

 هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

سحرم روی چو ماهت شب من زلف سیاهت

 به خدا بی‌رخ و زلفت نه بخسبم نه بخیزم





نوشته شده در تاريخ 91/01/14 توسط مجید سیاوشی

آزاد شو از بند خویش، زنجیر را بــاور نکن

اکنون زمان زندگیست، تاخیر را بــاور نکن

حرف از هیاهو کم بزن از آشتی‌ها دم بزن

از دشمنی پرهیز کن، شمشیر را بــاور نکن

خود را ضعیف و کم ندان، تنها در این عالم ندان

تو شاهکار خالقی، تحقیر را بــاور نکن

بر روی بوم زندگی هر چیز می‌خواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست تقدیر را بــاور نکن

تصویر اگر زیبا نبود، نقّاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن، تصویر را بــاور نکن

خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو، زنجیر را بــاور نکن




نوشته شده در تاريخ 91/01/07 توسط مجید سیاوشی

می رسد روزی كه بی هم می شویم

یك به یك ازجمع هم كم میشویم

می رسد روزی كه ما درخاطرات

موجب خندیدن و غم می شویم

گاه گاهی یاد ما كن ای رفیق

می رسد روزی كه بی هم میشویم !




نوشته شده در تاريخ 91/01/07 توسط مجید سیاوشی

مبر از پینه ی پیشانی من

گمان بر رتبه ی عرفانی من

 

ز خاطر بردن ذکر سجود است

دلیل سجده ی طولانی من




نوشته شده در تاريخ 91/01/06 توسط مجید سیاوشی

کویری کشتزاری یافت در خود

زمستانی بهاری یافت در خود

دو دست ِ در هوا یک رشته کوهند

   بیابان آبشاری یافت در خود!

 

 

محمد گفته دینی جز علی نیست!

خلافت را امینی جز علی نیست

همه الحق و الانصاف گفتند

امیرالمؤمنینی جز علی نیست

 

 

نبی را با صداقت می شناسند

ولی را با ولایت می شناسند

عبادت جای خود را دارد اما

علی را با عدالت می شناسند

 

 

همه اصحاب، جمع و مشکلی نیست

همه جویای حقّ و باطلی نیست

تو در دریایی از آدم ولی حیف-

کنارت آدم دریادلی نیست!!

 

 

گَـَهی رحمان، گـَهی جبار می شد

گـَهی قهار و گـَه غفار می شد

عبایش را که می پوشید مولا

خودش یک کعبه ی سیار می شد

 

 

کسی اهل نظر را می شناسد؟

صدای پشت در را می شناسد؟

کسی با کیسه ای از کوچه رد شد

کسی این رهگذر را می شناسد؟

 

 

نباریده ست بارانی در آتش

دری می سوخت پنهانی در آتش

بر ابراهیم آتش شد گلستان

ولی اینجا گلستانی در آتش ...

 

 

شب از تنهایی اش لبریز می شد

فضای کوفه وهم انگیز می شد

علی وقتی که سر در چاه می برد

میان چاه رستاخیز می شد

 

 

علی جز با خدا رازی ندارد

به غیر از گریه دمسازی ندارد

میان جمع تنها بود مولا

چه سرداری که سربازی ندارد!

 

 

" تعصب " خونبهای این خمیره ست

عرب پابند قانون عشیره ست

در اسلام ابوسفیان گمانم -

عدالت از گناهان کبیره ست!




نوشته شده در تاريخ 91/01/06 توسط مجید سیاوشی

"وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می‌کند"

او خدا، ما بنده‌ایم؛ اما چه فرقی می‌کند

 

عاقبت در صفحه شطرنج، سرباز است و مرگ

این سفید و آن سیاه، اینها چه فرقی می‌کند

 

در نبودت استجابت رفته، هنگام قنوت

دست پایین است یا بالا چه فرقی می‌کند

 

چون بهشت و چون جهنم، هر دو از آن خدا

اهل اینجا باشم و آنجا چه فرقی می‌کند

 

صفحه تقویم ما، آیینه در آیینه است

پیش ما امروز با فردا چه فرقی می‌کند

 

سخت دلگیریم ما، از این عبور لحظه‌ها

زود برگرد و بیا آقا چه فرقی می‌کند




نوشته شده در تاريخ 90/12/29 توسط مجید سیاوشی

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

 

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند

چشم های نگران آینه ی تردیدند

 

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی

هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

 

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود

همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

 

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار

باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

 

در پی دوست همه جای جهان را گشتند

کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

 

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

 

تو بیایی همه ساعت همه‌ی ثانیه ها

از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند




نوشته شده در تاريخ 90/12/29 توسط مجید سیاوشی

تازه دانستم نه با آب و نه با نان زنده ام

تازه فهمیدم نه با جسم و نه با جان زنده ام

 

تازگی ها باورم شد اینکه مثل هر غریب

دورتر از خود دلی دارم که با آن زنده ام

 

هر کجا رفتم به چشمان من آمد خاک او

دور نزدیکی که از او سخت حیران زنده ام

 

گرم او بودم دریغا دیر فهمیدم که من

با چه گرمایی در آغوش زمستان زنده ام

 

کم نمی آرم که در امروز و در فردای خود

از سرانگشتان آن لطف فراوان زنده ام

 

سایه وار از خود ندارم هیچ دور از آفتاب

هر کجا باشم به خورشید خراسان زنده ام




نوشته شده در تاريخ 90/12/29 توسط مجید سیاوشی

در همان صبحی که انسان ها به دنیا آمدند

شانه ای لرزید، باران ها به دنیا آمدند

 

توی گلدان زمین انسان گلی دلتنگ بود

گل تبسم کرد ، گلدان ها به دنیا آمدند

 

گیسویی آشفت، اندوه غریبان تازه شد

شانه ای خم شد، پریشان ها به دنیا آمدند

 

بعد باران آمد و دنبال زلف ما دوید

بال وا کردیم،  توفان ها به دنیا آمدند

 

حسرتی خشکید، باغ فطرتی بیدار شد

حیرتی گل کرد، عرفان ها به دنیا آمدند

 

دیده وا کردیم دیدیم آسمان در چشم ماست

چشم را بستیم مژگان ها به دنیا آمدند

 

پیش تر از ما و من اویی به نام عشق بود

این و آن مردند تا " آن" ها به دنیا آمدند

 

کفر و عصیان بر مدار خشم و شهوت می تنید

با دعای عشق،  ایمان ها به دنیا آمدند

 

آدمی در غار تنهایی به دوری فکر کرد

 دور دوری  بود  دوران ها به دنیا آمدند

 

خانه ها دلتنگی حواست، پشت کوچه ها

آدمی گم شد، خیابان ها به دنیا آمدند

 

من به دنبال کسی می گردم از روز نخست

از همان صبحی که  انسان ها به دنیا آمدند




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد

ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

 

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم

مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد

 

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت

فرش گسترده و در دست گلایل دارد

 

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد

 

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز

می خرم از پسرک هر چه تفال دارد

 

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت

یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

 

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها

تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

گاومیشان فرق گاو و خر نمی دانند چیست

غیر خواب و خور ٬ بجز بستر نمی دانند چیست

داد از این گاوان که خود را هم ز خاطر برده اند

آه از این خرها که حتی خر نمی دانند چیست

نیستند اینان به غیر از لوطی و عنتر ٬ ولی

فرق بین لوطی و عنتر نمی دانند چیست

کرم ابریشم ؟ نه ٬ اینها کرم های خاکی اند

آخر این بی دست و پایان پر نمی دانند چیست

پوچی محض اند این بیگانگان با درد و داغ

غم نمی فهمند٬ چشم تر نمی دانند چیست

روسیاهان هوی٬ در غرب تاریک هوس

عشق را در مشرق خاور نمی دانند چیست

آیت خورشید را بگذار هرگز نشنوند

جز نگاه کور و حرف کر نمی دانند چیست

می به چشم این جماعت باده انگوری است

معنی عرفانی ساغر نمی دانند چیست

خواستم از آتش محشر به جان هاشان زنم

باز دیدم آتش محشر نمی دانند چیست

با علی مردان دنیا دم چو مرحب می زنند

شاید اینان ضربت حیدر نمی دانند چیست

مهرشان قهر است و آتش٬ دین شان کفر است و کین

فرق ابراهیم با آذر نمی دانند چیست

ترسی از روز قیامت نیست در قاموس شان

بی حسابان دغل ٬ دفتر نمی دانند چیست

خواستم از مهر مادر نقل قولی آورم

دیدم این بی مادران٬ مادر نمی دانند چیست

دور از سرچشمه کوثر ٬ سیاست پیشگان

ابترند و معنی ابتر نمی دانند چیست

این طرف شوریدگان محشر زلفش مدام

شعله می نوشند و خاکستر نمی دانند چیست

با دل خونین به پابوس نگاهش می روند

کشتگان ابرویش خنجر نمی دانند چیست ....




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

در خدا یک سجده رفتم،کفر و دین آتش گرفت

قبله گم شد،شب به رقص آمد،جبین آتش گرفت

یک هجا گندم سرودم،گور آدم دود شد

مور گفتم،هم سلیمان هم نگین آتش گرفت

نقشی از پیراهنی بر پلک یعقوبی زدم

خواب مصر آشفته شد،بازار چین آتش گرفت

دشت را دریوزه ی خاتون دریا کردمش

خاک آن در باد گم شد،آب این آتش گرفت

مریم بکر قلم را تهمت عصیان زدم

روح عیسای تکلم در جنین آتش گرفت

خواستم مهمان رقص خود کنم خورشید را

آسمان یک لحظه خالی شد،زمین آتش گرفت.....




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

درذهن ننگ خورده ی این عصرمن پرست

خاک حراج رفته ی دنیا ی تن پرســــت

در دام ابتـــذال تـپـــق می زنـد شرف

شک می شود به حرمت نام وطن پرست

مردان به میهمانــی مرداب می روند

مسخ طلسم ساحره های لجـن پرسـت

خون شرف مکیـده شده درگلوی قرن

در تنگنای پیله ی این تار تن پرســت

نوزاد پاک عاطفه قنداق خون شده است

با دست شوم این لل ه های کفن پرست

وقتی به میخ سفسطه مصلوب می شود

مفهوم عشق زخمی قرنی سخن پرست

باید که تن به عزلت آغوش خاک داد

خاک حراج رفته ی دنیای تن پرست.....




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

دلم اگرچه برایت عجیب دل تنگ است

 

همیشه و همه جا آسمان همین رنگ است

 

هوای پر زدن از پشت شیشه ها دارم

 

قفس برای پرنده چه کوچک و تنگ است

 

میان ماه تو و برکه ام چه فاصله ای

 

اگر خطا نکنم صد هزار فرسنگ است

 

شکستی و ز شکستن دگر هراسی نیست

 

شباهت من و تو مثل شیشه و سنگ است

 

همین که دست تو ساز مخالفت زده است

 

دلیل شوق شنیدن برای آهنگ است

 

دلم هوای تو کرده ، حوای حوایم

 

اگر چه وسوسه ی سیب تا ابد ننگ است ....




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما، عفو کنید!

  یا پریشان شده ی موی پریشان شما، عفو کنید!

 دست من نیست که عاشق شده احساساتم!

اینکه چشمم شده گریان شما، عفو کنید!

جان من چیست که قربانی عشقی باشد؟

 جان صد طایفه قربان شما، عفو کنید!

 من کی ام شعر بگویم، بکنم وصفِ شما؟

همه عمر شدم گرچه غزلخوان شما، عفو کنید!

 این چه ذکریست که جاری شده بر رود لبم؟  

کفر من له شده ی صولت ایمان شما، عفو کنید!

من کجا؟ میل پریدن ز هواتان بکنم؟

 بند بند نفسم بسته به زندان شما، عفو کنید!

 گرچه هی گفتم و گفتم که چه چشمی دارید!

اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما، عفو کنید!   




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

چه نا اميد و خسته ام از اين فضاي لعنتي

 كسي نفس نمي كشد در اين هواي لعنتي

نشسته اند در كمين ، گلوي اعتراض را

 تفنگ هاي آهني فشنگ هاي لعنتي

 همیشه موقع غروب دلم چه تنگ می شود

 براي جرعه اي شراب و يك صفاي لعنتي

 فكوس كرده اي مرا درون لنز بي كسي

 بگير عكس تازه اي از اين نماي لعنتي

 نشسته ام درون خود درون غربتي غريب

 چرا رها نمي شوم از اين كُماي لعنتي

 دوباره كوچه پُر شد از صداي عاشقانه اي

 چه داغ ها كه تازه شد از اين صداي لعنتي

 چرا سياه مي شود تمام لحظه هاي من

 نمي رود ز خانه ام غم و عزاي لعنتي

در اين سراب گم شدم ، به خانه ات ببر مرا

 كه وا نمي كند كسي دري براي لعنتي

 جواب اين سوال ها گمان كنم به دست توست

 تو اي نشسته در دلم ، تو اي خداي لعنتي  




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

اسم من چيست؟ خدايا چه کنم يادم نيست

 امشب آماد ه شدم تا چه کنم يادم نيست

 من که همسايه نزديک شقايق بودم

 پا شدم آمد م اينجا چه کنم يادم نيست

من چرا از تو بريد م وچرا برگشتم

وبنا شد که دلم را چه کنم يادم نيست

 من نشاني دل دربدرم را بانو

 از تو پرسيد ه ام اما چه کنم يادم نيست

 اين نوشته غزل کيست که من مي خوانم

 اسم او چيست؟خدايا چه کنم ياد م نيست




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

مادر از بهر غم و رنج جهان زاد مرا

درس غم داد در این مدرسه استاد مرا

 دل من پیر شد از بس که جفا دید وجفا

 ندهد سود دگر قامت شمشاد مرا

 آنچه می خواست دلم چرخ جفا پیشه نداد

 وآنچه بیزار از آن بود دلم ،داد مرا

 غم مگر بیشتر از اهل جهان بود که چرخ

دید و سنجید وپسندید وفرستاد مرا

 در دلم ریخت بس بر سر هم غم سر غم

 دل مخوانید،خدا داده غم آباد مرا

 زندگی یک نفسم مایهء شادی نشده است

آه اگر مرگ نخواهد که کند شاد مرا

 ترسم از ضعف،پریدن ز قفس نتوانم

گر که صیاد،زمانی کند آزاد مرا

آرزوی چمنم کم کمک از خاطر رفت

بس در این کنج قفس بال و پر افتاد مرا

 یک دل و این همه آشوب و غم و درد عماد

 کاشکی مادر ایام نمیزاد مرا

 نه به دل شوری و شوقی نه به سر مانده هوایی

تو هم ای مرگ مگر مرده ای ای داد، کجایی

هر چه خواهم که سر خویش کنم گرم به کاری

 گل به چشمم گل آتش شود و باده بلایی

 مرگ از من چه بگیرد به جز از رنج و اسارت

غم طوفان چه خورد مرغک بی برگ و نوایی

 هیچ کس نیست در این دشت مگر کوه که آن هم

 انعکاس غم ما هست گرش هست صدایی

باده و مطرب و گل نیک بود لیک عزیزان

 بهر هجران که شنیده است به جزمرگ دوایی

 ماکه رفتیم به دریای غم و باده ولی نیست

 این همه جور سزای دل پرخون ز وفایی

جمله چون است و چرا هر ورق از دفتر هستی

 باز گویند که ما را نرسد چون و چرایی

هر چه کردم که بدانم چه سبب گشت غمش را

 نه من و نی دل و نی عقل رسیدیم به جایی

 بندگی گر چه نکرد است عمادت تو خدا باش

که ستم نیست به نا کام خوش از کامروایی 




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

من ارباب جنونم ! قلعه ی متروک من شعر است

صدای خون من در استخوان پوک من شعر است

برای آدمی مانند من تکرار یعنی مرگ

من از ذات الریه برگشته ام سیگار یعنی مرگ

چه بودم من به غیر از نوجوانی گرم الواطی

و مادر کتف هایی خسته پشت چرخ خیاطی

تصور هم نکردم عشق نوعی هویت باشد

سر ولگرد من بر شانه ای باشخصیت باشد

که من مولود برج عقرب بی عرضه ای بودم

و عمری چون نگهبان شب بی عرضه ای بودم

لهیب عشق من چون آتش نمرود می خوابید

شبیه شعله ی یک روزنامه زود می خوابید

همیشه توی خوابم مرده ای در گور می خندید

سلام بی جوابم را کسی از دور می خندید

در آن کابوس گیسوی زنی در برف یخ می زد

صدای مرد بی پیراهنی در برف یخ می زد

در این سو دسته ی شلاق در مشتی عرق کرده

در آن سو خوردن شلاق بر پشتی عرق کرده

بدون زخم مردی بر زمین افتاد ! من بودم

و هر جا اتفاقی اینچنین افتاد من بودم

شیاطین نیمه شب در شانه ام اتراق می کردند

دعایی سبز را بر بالشم سنجاق می کردند

شبیه ماهیان از وحشت گرداب بیدارم

من از ترس تهوع در زمان خواب بیدارم

مرا مانند هندوهای بی تدفین بسوزانید

زمان خواب بعدازظهر با بنزین بسوزانید

یقین دانم که در دنیا فقط یک چیز ممکن نیست

بدون مردنِ ِ در خویش رستاخیز ممکن نیست

لبم لبیک لالی از لهیب یادها می شد

شبم شاید شریک شیون شنبادها می شد

درختی نیمه شب از سینه ام مبهوت می روید

پس از مرگم یقین دستانم از تابوت می روید

میان سینه ام گویی عقابی در قفس افتاد

میان قلعه ای موهوم طبلی از نفس افتاد

نبودی شعرهای من پر از من شد بدون تو

و شهرم کشتزار دود و آهن شد بدون تو

بیا مال تو باشد شعرهایم با زبان من

به غیر از آن دو دندانی که پُر کردم دهان من

دهانم را به جز ترس از تو خاک آجر نمی گیرد

کنار هیچکس غیر از تو گوشم گُر نمی گیرد

گل آتش فقط در اوج رنجی داغ می روید

تفاوت می کنی با هر چه گل در باغ می روید

حسودی می کنم هر کس کنارت خانه می سازد

به گنجشکی که لای گیسوانت لانه می سازد

شبیه چیست روزم بی تو ؟! چون تکرار تابستان

کسالت بار چون خمیازه ی کشدار تابستان

که من دور از تو یک کمیت بی کیفیت بودم

شبیه چای لیمویی بدون هویت بودم

نبودی در تن من استخوانم دفن شد بی تو

و از رخوت زبانم در دهانم دفن شد بی تو

نمی دانی چه ترسی در وجود شیرمردان است

چه رنجی در چروک گونه های پیرمردان است

نبود عمرم به جز هجرت از اندوهی به اندوهی

که چشمان تو می سازند گاهی کاهی از کوهی

تو طرز شعر خوانی مرا ترفند میدانی

تورم های لب های مرا لبخند میدانی

که من عمری ست خونسردم تو از خشمم چه می فهمی؟!

بگو از عمق گور چاله ی چشمم چه می فهمی؟!

تو بین مردمی ! از انزوا چیزی نمی دانی !

تو از طعم سقوط سیب ها چیزی نمی دانی

ولی من رام کردم آن دل ناباورت را هم

رساندم گاه زنبیل خرید مادرت را هم

زمستان شد بخار بازدم پیراهن شیشه

صدای خوردن یک سنگ کوچک بر تن شیشه

زبانم در دهانم لحظه ای از حرف ننشسته

کسی غیر از تو روی نیمکت در برف ننشسته

تو هر پلکی زدی مانند عکسی یادگاری بود

زمانی پیتزا گاهی کباب بختیاری بود

تو عشق لیمو اما عاشق نارنج من بودم

و تنها کاشف آن کافه های دنج من بودم

در اوقات فراقت فکرهای بکر می کردم

شبیه کودکی دل ساده با خود فکر می کردم :

که باران امتداد رشته ی یال هواپیماست

همیشه قطعه ای از ابر بر بال هواپیماست

پری ها نیمه شب چفت از در اصطبل بردارند

و جن ها پوزه بندی بر دهان اسب بگذارند

سوار قایقی از کاغذ و افتادن در آب

دو چوب ساده ی کبریت جای رستم و سهراب

ولی حالا که رامم هیچ بیم اغتشاشی نیست

تفنگی هم اگر دارم به غیر از آب پاشی نیست

تخیل – جرم من – پیگرد قانونی نمی خواهد

و این صحرای لیلاخیز مجنونی نمی خواهد

سرم بر سینه ات تصویر گوری ژرف یعنی این

سقوط فنی طیاره ای در برف یعنی این

اگر سر صندلی بر شانه ی یک میز بگذارد

می آیم باز اگر این بارش یکریز بگذارد

چه ماند از خاطرات آن شب بارانی غمگین

به غیر از آن چراغ قرمز طولانی غمگین

به دنبال تو در پاساژ مردم دربدر بودند

چراغ ویترین ها چشمهایی شعله ور بودند

دو بازوی مماس هم و در این حس نزدیکی

تلاءلوی نئون در برق کفپوش سرامیکی

گل سرخ نمک بر روی لبهای تو وا می شد

فروشنده بدون اختیار از جاش پا می شد

خرید از هر کسی یا هر کجا تخفیف می دادند

و بی آنکه بخواهی بی هوا تخفیف می دادند

پس از آن چشمهایت جای قرص خواب را پر کرد

و لبهای تو جای داروی اعصاب را پر کرد

نمی دانی چه حالی دارم اکنون دور میدان ها

زمان رد شدن تنهای تنها از خیابانها

نگاه بی تفاوت , دستهای دائما در جیب

عجب دنیای سرد و ساکتی دارند انسانها

اگر جای لبت مانده ست بر آنها تعجب نیست

به حرف آیند اگر در نیمه شب یکباره لیوان ها

من از آن جا که بیرون آمدم دیگر نمی دانم

چه شعری یادگاری مانده بر دیوار زندان ها

من از کم حرفی ات دلخور نبودم چون که می دانم

مصیبت با رطوبت داشت تاریخ نمکدان ها

علی الظاهر در اینجا حرف بی منطق حسابی بود

و حتی عشق ورزی از فنون اکتسابی بود 




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

شعر می گویم و گُه روی ورق می آید

 از همه زندگی ام بوی عرق می آید

خواب خوش بودم و سردردِ پس از بیداری ست

عاشقی چیز قشنگی ست... ولی تکراری ست

 چشم بی حالم در کاسه ی خون افتاده

رختخوابم جلوی تلویزیون افتاده

ریشه ام سوخته و کهنه شده ته ریشم

 نیستی پیشم و بهتر که نباشی پیشم!!

 زنگ من می زندت با هیجان در گوشی

 باز هم گم شده ای در وسط خاموشی

خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن

خسته ام مثل هماغوشی و ارضا نشدن

 بی تفاوت وسط گریه شدن یا خنده

می کشد سیگاری یک شبح بازنده

بی هدف بودم در مرثیه ی رؤیاهام

ناگهان یک نفر آهسته به من گفت: سلام

 چشم وا می کنم و پیش خودم می بینم:

 دختری تنها بر صندلی ماشینم

خسته ام از همه کس، از همه چیز از من و تو...

دخترک می گوید زیر لب، آهسته:برو...




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرآیندش را

قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را »




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

قوم ما صادق و صاف است ،بدش می آید؛

از کسی که پر لاف است ، بدش می آید

پیر با آنچه که می گفت ، تفاوت دارد

عقل ، از آنچه خلاف است بدش می آید

آنقدر سنگ نهادند میان من و تو

آدم از هرچه طواف است بدش می آید

هیچ کس دوست ندارد به کسی فکر کند

دست از دست کلافه ست بدش می آید

رو گرفتند و از پشت تلافی کردند

آدم از هرچه عفاف است بدش می آید

گفت و گو فایده اش چیست ؟نگفتیم نگو؟

پیر ما اهل مصاف است ،بدش می آید...




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک ِ گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو عشق تو نیستم




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد

 

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم باریدی ..... ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

 

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهایی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

 

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ، ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست

خسته ام ، از عشق هم خسته

 

غنچه ی شوق تو هم خشکید

شعر ، ای شیطان افسونکار

عاقبت زین خواب درد آلود

جان من بیدار شد ، بیدار

 

بعد از او بر هر چه رو کردم

دیدم افسون سرابی بود

آنچه میگشتم به دنبالش

وای بر من نقش خوابی بود

 

ای خدا .... بر روی من بگشا

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را ؟

 

دیدم ای بس آفتابی را

کاو پیاپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من !

ای دریغا ، در جنوب ! افسرد

 

بعد از او دیگر چه می جویم ؟

بعد از او دیگر چه می پایم ؟

اشک سردی تا بیفشانم

گور سردی تا بیاسایم

 

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد ...




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

دو ساعتی که به اندازه‌ی دو سال گذشت
تمام عمرِ من انگار در خیال گذشت

 -ببند پنجره‌ها را که کوچه ناامن است...
نسیم آمد و نشنید و بی‌خیال گذشت

درست روی همین صندلی تو را دیدم
نگاه خیره‌ی تو... لحظه‌ای که لال گذشت

- چه ساعتی‌ست ببخشید؟... ساده بود اما
چه‌ها که از دل تو با همین سؤال گذشت
...
گذشت و رفت و به تو فکر می‌کنم ـ تنها ـ
دو ساعتی که به اندازه‌ی دو سال گذشت




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

کفشِ چرمی ـ چتر ـ فروردین ـ خیابانِ شلوغ
یک شب بارانی غمگین خیابانِ شلوغ

می‌رود تنهای تنها، باز هم می‌بینمش
باز هم رد می‌شود از این خیابانِ شلوغ

اشک و باران با هم از روی نگاهش می‌چکند
او سرش را می‌برد پایین... خیابانِ شلوغ

عابران مانند باران در زمین گم می‌شوند
او فقط می‌ماند و چندین خیابانِ شلوغ

او فقط می‌ماند و دنیایی از دلواپسی
با غمی بر شانه‌اش ـ سنگین... خیابان شلوغ

...ناودان‌ها، چشمکِ خط‌دار ماشین‌های مست
خط‌کشی، بارانِ آهنگین، خیابانِ شلوغ...

او نمی‌فهمد نمی‌فهمد فقط رد می‌شود
با همان انگیزه‌ی دیرین... خیابان شلوغ

کفش چرمی روبه‌روی کفش چرمی ایستاد
لحظه‌ای پهلوی من بنشین خیابان خلوت است




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

اگر چه عاشق برفم بهار هم خوبست
بدان به خاطر تو انتظار هم خوبست
تمام عمر خودم را گریختم از عشق
برای ماندن با تو فرار هم خوبست
دلم به خلوت تابوت رفت دلتنگم
ولی برای دل من مزار هم خوبست
دلم گرفت حضور مجددت تب کرد
بیا دوباره به اینجا "قرار" هم خوبست
سوال حال بدم را نپرس ای خوبم
که میرسد نفسی روزگار هم خوبست
به عرضتان برسد محض اطلاع شما
که گاه خنده ی تحت فشار هم خوبست



نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست

نگاه من به دل پاک و جان طاهر توست

 

فقط نه من به هوای تو اشک می ریزم

که هر چه رود در این سرزمین مسافر توست

 

همان بس است که با سجده دانه برچیند

کسی که چشم تو را دیده است و کافر توست

 

به وصف هیچ کسی جز تو دم نخواهم زد

خوشا کسی که اگر شاعر است ، شاعر توست

 

که گفته است که من شمع محفل ِ غزلم ؟!

به آب و آتش اگر می زنم به خاطر توست




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

باید که تحولی اساسی بکنیم
در خارجه کار با کلاسی بکنیم
وقتی که ز گینه فکرمان راحت شد
با چاد و اریتره دیپلماسی بکنیم

*

ما دولت مهرورز و مردم داریم
این خنده زچیست؟! ما مگر دم داریم؟
در رابطه با اصول مردم داری
ما منطق محکمی چو باتوم داریم

*

فردا که زسوی شرق آید خورشید
دریای خزر به روس خواهم بخشید
وقتی که زغرب ناسپاسی دیدی
باید که به سوی شرق قدری چرخید

*

روسیه و چین عجب وفایی دارند
در درگه ما کیا بیایی دارند
گر شل نشود کمی سر ِ کیسه‌ی ما
آنگاه ببین چه بد ادایی دارند

*

کرزای بشین بر سرجایت محکم
از این خس و خاشاک نخور هرگزغم
با همت و لطف بازجویان عزیز
یک روزه شود این خس و خاشاک آدم




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

بگذار زمان روی زمین بند نباشد

حافظ پی اعطای سمرقند نباشد

 

بگذارکه ابلیس دراین معرکه یک بار

مطرود  ز درگاه خداوند نباشد

 

بگذار گناه هوس آدم و حوّا

بر گردن آن سیب که چیدند نباشد

 

مجنون به بیابان زد و لیلا... ولی ای کاش

این قصه همان قصه که گفتند نباشد

 

ای کاش عذاب نرسیدن به نگاهت

آن وعده ی نادیده که دادند نباشد

 

یک بارتو درقصه ی پرپیچ و خم ما

آن کس که مسافر شد و دل کند نباشد

 

آشوب،همان حس غریبی ست که دارم

وقتی که به لب های تو لبخند نباشد

 

درتک تک رگهای تنم عشق تو جاریست

در تک تک رگهای تو هرچند نباشد

 

من می روم و هیچ مهم نیست که یک عمر...

زنجیر نگاه تو که پابند نباشد

...

وقتی که قرار است کنار تو نباشم

بگذار زمان روی زمین بند نباشد...




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

من و تقدیر سردم دست در دست

چه فرقی می کند هشیار یا مست؟!

 

تو رفتی روح من مرد و تنم ماند

وجسمی که نمی دانم چرا هست!

 

من این جا ماندنم ناچاری ام نیست

که ترجیح  قراری بر فرار است

 

خیالم  فتح  اوج  قله ها  بود!

چرا چشمان تو پای مرا بست؟

 

مرا در من شکست وگوشه ای ریخت

غرور سنگی کوهی که نشکست

 

هزار آب از سرم حالا گذشته

هزار آب از سر این دره ی پست.

 

پلان آخر این قصه این است :

من و تنهایی من دست در دست...




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آن جا که باید دل به دریا زد همین جاست

 

در من طلوع آبی ِ آن چشم ِ روشن

یادآور ِ صبح ِ خیال انگیز ِ دریاست

 

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آنک چراغانی که در چشم ِ تو برپاست

 

بیهوده می کوشی که راز ِ عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم ِ تو پیداست

 

ما هر دُوان خاموش ِ خاموشیم ، اما

چشمان ِ ما را در خموشی گفت و گوهاست

****

دیروزمان را با غروری پوچ کـشتیم

امروز هم زان سان ، ولی آینده ماراست

 

دور از نوازش های دست مهربانت

دستان ِ من در انزوای خویش تنهاست

 

بگذار دستت راز ِ دستم را بداند

بی هیچ پروایی که دست ِ عشق با ماست




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

رفیق راهی و از نیمه راه می گویی
وداع با من بی تکیه گاه می گویی

.

.

.

.

هنوز حوصلهء عشق در رگم جاری است
نمرده ام که غمت را به چاه می گویی .




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست

غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست

 

لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد

پایان ماه آمد و خلق پدر سگی ست

 

از بوی دود و آهن و گِل مست می شود

در سرزمین من عرق کارگر سگی ست

 

جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی

اخبار یک ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی ست

 

آهنگ سگ ترانه ی سگ گوشهای سگ

این روزها سلیقه ی اهل هنر سگی ست

 

بار کج نگاه شما بر دلم بس است

باور کنید زندگی باربر سگی ست

 

آدم بیا و از سر خط آفریده شو

دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست .




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

به خون گو به مسجد رخم تر کنند نمــــاز مرا بلکــــه باور کننـــد 

بگو جز غم جهل مردم نخورد بگو در همه عمر گندم نخورد 

کسی را چون من دهر تنها نکرد زدم هم دری را یکـی وا نکرد 

ندیده در ایــــــام چشم سحـــر زخورشید چشمم سحر خیز تر 

خـــــــدایـا زکـــارم گره واشده خدایا دلــــم تنـــــگ زهرا شده 

غم ودردم امشب به پایان رسید به زهـرا بگویید مهمان رسیـــد 

یقین دوخته چشـــم زهرا به من نشـان می دهد محسنم رابه من 

نشــان تادهــم فرق بشکسته را نشانــــم دهــد بازوی خسته را 

بیا ای غــروب سعـــادت بیـــا نجات علی(ع)ای شـهادت بیا 

خداحافـــظ ای بوریا نــان جو کـهن جـامه و وصـله نو به نو 

خداحافــظ ای سـجـده گاه علی که مانده نگاهت به راه علــی 

خداحافظ ای نخل ها ، چاه ها دگر نشـنوید از علــی آه هــــا 

خداحافظ ای کوفه،ای شهر غم که درکام من کرده ای زهرغم 

خداحافظ ای کــــوچه پر ز دود خداحافظ ای یاس بـــــــاغ کبود 

خداحافظ ای بیت الاحـــزان یار خداحافظ ای قبـــر پنهـــــان یار 

خداحافظ ای بی وفا دوســــتان خداحافظ ای آتش و ریســــمان 

خداحافظ ای کوچه های خموش نیارد علی نان و خرما به دوش 

خداحافظ ای نان خشک و نمک خداحافظ ای مـاجـــرای فـــدک 

خداحافظ ای انــــــتظار اجــــل خداحافظ ای زانـــــوی در بغل 

خداحافظ ای خشم لــــب دوخته خداحافظ ای خانـــه ســوختـــه 

خداحافظ ای چــشم حلقه به در یتیـــــم دوباره شـده بی پـــــدر 

خـداحافــظ ای پرطنیــــن ماذنه که دلسنگ زشتی شکست آینه 

بگـو تیـر مرغ شباهنـگ خورد دل شیشه اش ازهمه سنگ خورد 

بگو این حقیــقت به اهــل مجاز نماز است از من نه من از نماز 

بدان در دلم ، دم به دم آه بود گواه شب و چاه من ، ماه بود 

خـداحافظ ای قـلـب بـی تـاب مـن که شدبعد از این خاک محراب من 

خـداحافظ ای نــخـل هـای فــدک کـه بــودی بــهـانـه بــرای کـتــک 

خـداحافظ ای سـیـنـه های کـبــاب که عالم بفرق عـلی(ع) شد خراب 

خـداحافظ ای بـسـتـر غـرق خـون خـداحافظ ای صـــورت لالـه گــون 

خـداحافظ ای عـــقــدۀ در گـــلــو کـه بـایــد شـوم بـا گــلـم روبــرو 

خـداحافظ ای شهربی فـاطمه(س شـده عـمـر غـم های من خاتمــه 

خـداحافظ ای خــاطــرات عـلی(ع که تـیـغ جـفـا شـد برات عـلی(ع 

خـداحافـظ ای کــــودکــان یــتــیـــــم علی(ع) شد ز اشک شما دل دو نیم 

خـداحافظ ای بـی کـسـان غـریـب که وصـل حبـیـبم مـرا شد نصیـب 

خـداحافظ ای غصـه هـای علی(ع کـه دیـگـر نـیایـد صـدای عـلـی(ع 

خداحافظ ای دوستان دشمنان حــلالم کنیـد ای همه کوفیــان 

خــداحافظـــی کرده ام با همه 

که چشم انتظارم بود فــاطمه 

 


 

کوفه امشب چه ساکت وسرد است کوفه امشب چقدر پر درد است 

کوفه امشب نمی رود در خواب کوفه گرچه عجیب نامرد است 

چشمــــــــهای یتیمها پر خون سر راه امیــر شب گرد است 

کاسه ها لب به لب پر است از شیر
چهره از فرت گریه ها زرد است 

آه مادر ! غریب امشب کیست نان ما را پدر نیاورده است 

نذر دارم که بی پدر نشوم من یتیمم یـــــتیم تر نشوم 

پیرمردی که می رسید اینجا رو سفیدی که در دل شبها 

روی دوشش همیشه زخمی بود ردی از بــار کــیسه خـــرمـا 

در کنار تـنور نان می پــخت خنده اش می زدود غمها را 

آه مادر بــــگو کجا رفتــه آی بابا دلـــم گرفته بـــیا 

چهره اش بین خانه دیدن داشت حرفهایش عجب شنیدن داشت :

 

گفت بابا : "که طعنه ها نزنید دست رد بر من وخدا نزیند 

گریه می کرد وزیر لب می گفت که نمک روی زخم ما نزیند 

روزگاری یتیم اگردیدید خنده بر داغدارها نزنید 

پیش چشم دختری کوچک سنگها را به نیزه ها نـــــزنید 

سر زنجیر به هر طرف نکشید عمه اش را به ناسزا نـــــزنید 

ازسربا مها یتــــــان آنروز شعله برمعجر حیا نــــزنید 

گرنوازش نمی کنـید اورا چنگ از پشت بی هوا نزنید 

خواهشی دارم ایــن دم آخر طفل را زیر دست وپا نزنید "




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

پیش از آنی که به چشمان تو عادت بکنم
باید ای دوست به هجران تو عادت بکنم

 

یا نباید به سرآغاز تو نزدیک شوم
یا از آغاز به پایان تو عادت بکنم

 

بهتر آن است که چشم از تو بپوشم انگار ،
تا به چشمان پشیمان تو عادت بکنم

 

چون زمستان و خزان از پی هم می آیند
من چگونه به بهاران تو عادت بکنم ؟

 

بادبان می کشم و موج و خطر در پیش است
باید ای عشق ، به طوفان تو عادت بکنم

 

ساده تر نیست در آغوش عطش جان بدهم
تا به سرچشمه سوزان تو عادت بکنم ؟!

 

طاق و قحطی زده از مصر مرا راندی و نیست
طاقت آنکه به کنعان تو عادت بکنم

 

ای دل غمزده دیری ست که عادت دارم
به سخنهای پریشان تو عادت بکنم !




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

کاشکی آسان شود با رفتن من مشکلت
گوشه ای پهلو بگیرد قایق بی ساحلت

 

آه ای دل هیچ بار این گونه سنگینی نداشت
بار این رنج گران بر شانه های کاهلت

 

تو تمام هستیت را ریختی در پای عشق
در نظر اما نیامد هستی ناقابلت

 

اشکهایت را کسی از پشت لبخندت ندید
بی خبر بودند و غافل از غم ناغافلت

 

ماندن و افسردن و در خویشتن تنها شدن
حاصلی جز این ندارد ماندن بی حاصلت

 

خنجری بر پشت احساس تو می آمد فرو
بوسه وقتی می زدی بر دستهای قاتلت

 

آه ، ای روح مذبذب ، رومی زنگی نسب
از کدامین آب و خاک آغشته اند آب و گلت !؟

 

شک شبیه عنکبوتی بر یقینت خیمه زد
تا به جایی که یقین کردی به شک باطلت

 

گرمی دست تو میزان دمای عشق بود
سرد شد وقتی که دستان تو ، فهمیدم دلت...




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

چگونه شرح دهم بت پرست یعنی چه؟

کسی که دل به تو یک عمر بست یعنی چه؟

 

برای لحظه ی اول که دیدمت ناگاه

نخورده تجربه کردم که مست یعنی چه؟

 

گذشتی و نگذشتم که خاطرت باشد

کسی که پای دلش مانده است یعنی چه؟

 

گلایه می کند از گریه ام خدا اما

زمین نخورده بفهمد شکست یعنی چه؟

 

تو را که ترک کنم تازه بعد می فهمی

که انتقام من و ضرب شصت یعنی چه؟




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

 

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

 

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

 

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

نشست، طرح بریزد، جهان درست کند
زمین درست کند، آسمان درست کند

 

ازاین  کمی بزند  تا   به آن  اضافه کند
ازاین خراب کند، تا  ازآن  درست کند

 

سرِکلاف ِ  بــــــــد و خوب   را گره بزند
برای ِچنگ زدن ، ریسمان  درست کند

 

خیال داشت  که سنگ ِتمـــــام بگذارد
که از خودش اثری جاودان درست کند

 

نگـــــــاه کرد وهرجا که اشتبـاهی دید
سپرد ، زلزله  با یک  تکان  درست کند

 

به من رسید ، سرم را پر از هیاهـــو کرد
که برزخی وسط ِجسم وجان درست کند

 

هزار  پرسش ِمبهم  به جان من  انداخت
کـه موریانه ی شکّ و گمان  درست کند

 

نمی توانم ، دیگر چقـــــــدر صبر کنم
که باز ، زلزله ای ناگهان  درست کند

 

بچرخ، عقربه ی بمب ساعتی ! بگذار
تمام ِمسئله ها را  زمان، درست کند...




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن
به از آن است که در دام نگاه افتادن

 

سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟
تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن

 

لاک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه
چه امیدی که پی باد به راه افتادن؟

 

آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است:
پنجه بر خالی و در حسرت ماه... افتادن

 

با دلی پاک، دلی مثل پر قو سخت است
سر و کارت به خط و چشم سیاه افتادن

 

من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل
قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن

 

عشق ابریست که یک سایه ی آبی دارد
سایه اش کاش به دل گاه به گاه افتادن




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یک نفردر آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ میبندید

برکمرهاتان کمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان!

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره،جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب می‌خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد

باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه‌هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان بیتابش افزون

می‌کند زین آبها بیرون

گاه سر، گه پا.

آی آدمها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید،

می زند فریاد و امّید کمک دارد

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش

می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید:

-"آی آدمها"...


و صدای باد هر دم دلگزاتر،

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها:

-"آی آدمها"...
 

 

از : نیما یوشیج




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

گر چه در دورترین شهر جهان محبوسم

 

از همین دور ولی روی تو را می بوسم

 

گر چه در سبزترین باغ ولی خاموشم

 

گر چه در بازترین دشت ولی محبوسم

 

خلوت ساکت یک جوی حقیرم بی تو

 

با تو گسترده گی پهنه اقیانوسم

 

 ای به راهت لب هر پنجره یک جفت نگاه

 

من چرا این قدر از آمدنت مایوسم؟

 

 این غزل حامل پیغام خصوصی من است

 

مهربان باشی با قاصدک مخصوصم !

 

 گر چه تکرار نباید بکنم قافیه را

 

به خصوص آن غلط فاحش نامحسوسم-

 

بار دیگر می گویم تا یادت نرود

 

مهربان باشی با قاصدک مخصوصم




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

بین ما " خطی ست قرمز " ، پس تو با ما نیستی

یک قدم بردار ، می بینی که تنها نیستی

 

... خیر خواهان توایم ای شیخ! ما را گوش کن،

فرصت امروز را دریاب ، فردا نیستی

 

یک سخن کافی ست گفتن، گر درین خانه کَس است

یا نشانی را غلط دادی به ما ، یا نیستی!

 

هیچ می ترسی ز هول روز رستاخیز؟ نه !

از مسلمانی همین داری که " ترسا " نیستی!

 

ای که با یک سنگ کوچک، خاطرت گِل می شود،

مشکل از اطفال شیطان نیست، دریا نیستی!

 

نیل در پیش و عصا در دست و فرعون از عقب،

فرق دارد آخر این قصه ، موسی نیستی!!




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

دیر فهمیدیم پس دیوار بالا رفته بود

با همان خشت نخستین تا ثریا رفته بود

دیر فهمیدیم و معماران مرموز از قدیم

چیده بودند آن چه بر پیشانی ما رفته بود

گاه می گویم به خود: اصلا کلاه جد من

جای مسجد کاشکی سمت کلیسا رفته بود!

رسم پرهیز از جهان ای کاش بر می داشتند

کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود

من نمی دانم چه چیزی پایبندم کرده است

کوه اگر پا داشت تا حالا از این جا رفته بود!

دور تا دورش همه خشکی ست ای تنها خزر

راه اگر می داشت از این چاله دریا رفته بود!




نوشته شده در تاريخ 90/12/28 توسط مجید سیاوشی

هرچه مردم ساده تر. حکامشان سفاک تر!

گرگ کمتر می درد . از گله ی چالاک تر!

سادگی ها . مانع آزادگی هامان شده ست

هرچه کوه و دره کمتر . نعره بی پژواک تر!

شستن مغز بشر . یا خوردن آن بدتر است!

کیست اکنون . عاقلان. درچشمتان ضحاک تر!!؟

ترس زاهد حاصل بالا نشستنهای اوست

ازسر منبر خدارا دیده وحشتناک تر!!

گرچه عریانی به چشم زاهدان بی قیدی است

هرچه طول جامه کمتر . باصفا تر پاک تر!!

دامنت را رنگ کن از باده زاهد. میشود-

-باغ پرگل تر . یقینا بی خس و خاشاک تر!

...

های یوسف ! روز محشر با گریبانت مناز

نیست از قلب پریشان زلیخا چاک تر!




نوشته شده در تاريخ 90/12/27 توسط مجید سیاوشی

مترسک ساختم ! تا پاسبان خرمنم باشد

نه اینکه شانه هایش تکیه گاه دشمنم باشد!

لباسم را تنش کردم کلاهم را به او دادم

که شاید قدر دان زحمت گاوآهنم باشد

گمان حتی نکردم شاید آن اهریمن بدخو

به من نزدیکتر از دکمه ی پیراهنم باشد!

خودم کردم ! که بردوشش کلاغی دیدم و رفتم !

که ترسیدم گناهش تا ابد بر گردنم باشد

ندانستم که بار این گناه آسانتر است ازآن

که عمری لکه ی این ننگ نقش دامنم باشد!

...

مترسک ساختم ! در دردسر افتاده ام اما

گمانم چاره اش دست اجاق روشنم باشد!!




نوشته شده در تاريخ 90/12/27 توسط مجید سیاوشی

حدود پرزدنم را به من نشان داده ست

همان كه بال نداده ست و آسمان داده ست!

همان كه در شب يلدا به رسم دلسوزي،

چراغ خانه مارا به ديگران داده ست

به چيست ؟ دلخوشي مردمي كه در همه عمر،

به هر معامله اي هر دو سر زيان داده ست!

كدام طالع نحس است غير بي عاري؟

كه رنج كشت به من ، ماحصل به خان داده ست

به خان ! كه مرگ عزيزان و گريه هاي مرا،

شنيده است و مكرر سري تكان داده ست!

همان كه غيرتمان را گرفته و جايش،

به قدر آنكه نميريم آب و نان داده ست!

به ناله اي و به خطي بگوي دردت را

بسا هنر كه طبيعت به خيزران داده ست!

زخون پاي من و توست  در سراسر دشت

كه هر چه بوته ي خار است زعفران داده ست!

اگر بناست نميريم جان براي چه بود؟

وگر بناست ببندم چرا دهان داده ست!؟

"بكوش خواجه و از عشق بي نصيب نباش"

كه اين صفا به غزلهاي من همان داده ست!




نوشته شده در تاريخ 90/12/27 توسط مجید سیاوشی

در هیاهوی هماهنگ رجزخوانی ها

هم به جایی نرسد ناله ی قربانی ها

از نفسهای من ای سینه پر از زخم شدی

خط کشیدند به دیوار تو زندانی ها

مرد، دور و بر ما مثل ملخ بسیار است

بیم قحط است ازینگونه فراوانی ها

حاصل از اینهمه توفان و هیاهو هیچ است

زلف می ماند و انبوه پریشانی ها

سنگ میبارد و پیداست که روزی ای عشق

خسته خواهی شد ازین آینه گردانی ها

آه ، اینمرتبه پیغمبر زشتی بفرست

تا امانش دهی از کینه ی کنعانی ها




نوشته شده در تاريخ 90/12/27 توسط مجید سیاوشی

غم گندم .خطر"باز".کبوتر این است

کمترین دردسر داشتن پر این است!

دام را دید کبوتر ولی از وحشت"باز"

باخودش گفت:فرودآی که بهتر این است!

گرچه ازپشت زدن رسم جوانمردان نیست

غم نداریم اگر خصلت خنجر این است!

اولین درس پیمبر شدنش بود. عجب

یوسف آموخت ته چاه.برادر این است!

معنی تخته ی توفان زده در ساحل چیست؟

-آخر کشتی در موج شناور این است!

شعله آهسته به خاکستر حیرتزده گفت:

غم نخور عاقبت سرو و صنوبر این است!




نوشته شده در تاريخ 90/12/27 توسط مجید سیاوشی

ساعتي نيست كه درشهر گرفتاري نيست

شهرغارت شده ونعره ي عياري نيست

نه زليخا و عزيزي ، نه ترنجي، نه كسي،

يوسف از چاه برون آمده،بازاري نيست!

حسن‌، آنست،كه در صورت بسياري هست،

عشق، چيزي است، كه در چنته ي بسياري نيست!

نه مغول،دست كشيده ست زخونخواري خويش،

مو به مو گشته ولي ،گردن ِعطاري نيست!

شيخ ما گشت پي ِ آدم و در شهر نبود،

گشته ايم از همه سو اينهمه را،(آري نيست)!

درقطاريم و به مقصد نگران، ناچاريم،

كوه ميريزد و دهقانِ فدا كاري ، نيست!

كاش آزادتر از خاك بيابان بوديم،

خرّم آن باغ كه در چنبرِ ديواري نيست




نوشته شده در تاريخ 90/12/27 توسط مجید سیاوشی

روح من خواست که از جسم من آید بیرون

دید بهتر که به شکل سخن آید بیرون

 گشت تا راه برون رفت بیابد آنگاه-

 مصلحت دید چو شعر از دهن آید بیرون

 ...

 شعر تر حاصل یک عمر صبوری کردن

 داغ صد لاله که از یک چمن آید بیرون

 ...

 قسمت چاه و زلیخاست اگر یوسف من-

 دور از چشم پدر از وطن آید بیرون

 ...

 شعر آنست چو عیسی اگر از مرده گذشت

 شاد و سرمست ز بند کفن آید بیرون




نوشته شده در تاريخ 90/12/27 توسط مجید سیاوشی

فکر سرسبزی از آن روز به باغم آمد

از همان روز که باران به سراغم آمد

لطف یک پنجره باز نصیبم شد وبعد

نور بی پرده به آغوش اطاقم آمد

نور در نور شد آیینه ودیوار وزمین

بسکه خورشید به پابوس چراغم آمد

گرد خاکستر اندوه ازین خانه گریخت

شعله مستانه به تجدید اجاقم آمد

بعد از آن غصه که از دست خزان دید دلم

لاله با دشت به همدردی داغم آمد

از همان روز که ابری شدم وباریدم

از همان روز که باران به سراغم آمد




نوشته شده در تاريخ 90/12/27 توسط مجید سیاوشی

ابرها آمده اند از پی درمان شدنم

منتهی می شود این درد به باران شدنم

نگذارید که یک کوچه بن بست شوم

نگذرید از من و از خیل خیابان شدنم

باغ سرسبز خیالم ولی از ترس تبر

چند روزی است که در فکر بیابان شدنم

گرگها پیرهنم را که دریدند چقدر-

گریه کردند به افسانه کنعان شدنم

آن نسیمم که در اوهام و خیالات خودم

سخت در وسوسه شورش وطوفان شدنم

کفر می بارد از این شعر ولی میدانم

تازه در حال عقبگرد ومسلمان شدنم!




نوشته شده در تاريخ 90/12/27 توسط مجید سیاوشی

دستم از سنگ و دلم سنگ و روانم سنگ است

ديرفهميدم و اكنون همه جانم ،سنگ است!

رازها دردل تاريك نهفتم،چون غار

چه بگويم؟چه بگويم؟كه دهانم سنگ است!

آفرين بر من عاشق كه نمازم نشكست،

من كه چون آينه هر روز اذانم سنگ است

هيچكس از همه ي شهر،خريدارم نيست،

مشتري شيشه و من جنس دكانم سنگ است

بي سبب نيست كمان دارم و آرش نشدم،

هم خودم سنگم و هم تيروكمانم ،سنگ است

همه يك عمر زچرخيدن من ،نان خوردند،

گرچه "دسّاسَم"وهرآينه نانم سنگ است

دارد از دور مي آيد، كسي از جنس خودم،

آب و آيينه بياَنداز، گمانم سنگ است!




نوشته شده در تاريخ 90/12/27 توسط مجید سیاوشی

 سیب سرخی را به من بخشید و رفت

      ساقه سبز مرا او چید و رفت

          عاشقی های مرا باور نکرد

              عاقبت بر عشق من خندید و رفت

                  اشک در چشمان گرمم حلقه زد

                     بی مروت گریه ام را دید و رفت

                چشم از من کند و از من دل برید

            حال بیمار مرا فهمید و رفت

       با غم هجرش مدارا می کنم

گرچه بر زخمم نمک پاشیدو رفت




نوشته شده در تاريخ 90/12/25 توسط مجید سیاوشی

دیریست دلم گرفته باران


اشکم که ز غم سرشته باران

 

چندیست "اسیر دست اویم"


بر لوح دلم نوشته باران!


باران! دل من چو راز دارد،


از او طلب نیاز دارد،

 

آن ماه سفر کرده ی دیروز،


مرغیست خموش و ناز دارد.


باران به دلم غمی نشسته


من بال و پرم. ولی شکسته!

 

باران مه من چه حال دارد؟؟؟


این دل ز تو هم سوال دارد!


باران برِ من ببار باران


از او خبری بیار باران

 

آه ای دل ناصبور، صبری


آرام بمان، قرار قدری...




نوشته شده در تاريخ 90/12/25 توسط مجید سیاوشی

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد


دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد


گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد


کیستم ؟ 
 باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد


با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد


دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد


سال‌ها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کِرم به زیبا شدنش می ارزد




نوشته شده در تاريخ 90/12/25 توسط مجید سیاوشی

شبی یاد دارم که چشم نخفت
                           شنیدم که پروانه باشمع گفت
که من عاشقم گربسوزم رواست
                           تو را گریه وسوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من
                           برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی ازمن بدرمی رود
                           چو فرهادم آتش بسر می رود
همی گفت وهرلحظه سیلاب درد
                           فرو می دویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تونیست
                           که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی ازپیش یک شعله خام
                           من ایستاده ام تابسوزم تمام
تو را آتش عشق اگرپربسوخت
                           مرابین که ازپای تاسر بسوخت
همه شب درین گفتگو بود شمع
                           به دیداراو وقت اصحاب جمع
نرفته زشب همچنان بهره ای
                           که ناگه بکشتش پریچهره ای
همی گفت و می رفت دودش بسر
                            که اینست پایان عشق ای پسر
اگرعاشقی خواهی آموختن
                             به کشتن فرج یابی ازسوختن
مکن گریه برگور مقتول دوست
                             برو خرمی کن که مقبول اوست
اگرعاشقی، سرمشوی ازمرض 
                             چوسعدی فرو شوی ازغرض
فدایی ندارد زمقصود چنگ 
                             وگربرسرش تیربارندوسنگ
به دریا مرو گفتمت زینهار
                             وگر میروی تن به طوفان سپار



نوشته شده در تاريخ 90/12/25 توسط مجید سیاوشی

من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی

مشت برمهره تنهایی من پیچاندی

مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت

بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

ذکرها گفتی وبه گفته خود خندیدی

ازهمین نغمه تاریک مرا ترساندی

برلبت نام خدا بود،خدا شاهد ماست

بر لبت نام خدا بود ومرا رقصاندی

دست ویرانگر توعادت چرخیدن داشت 

عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

قلب صدپاره من مهره صد دانه نبود

تو ولی گشتی واین گمشده را لرزاندی

جمع کن رشته ایمان دلم پاره شده است

من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی...؟




نوشته شده در تاريخ 90/12/25 توسط مجید سیاوشی

ميراث هر عشقي، به جز اندوهيادي نيست

دير است ديگر، فرصتِ هيچ اعتمادي نيست

 

خو كن به زخم ات؛  زخم ِ بي بهبودِ  دانایی 

زخم پلنگ است این و جز مرگ اش ضَمادي نيست

 

در چاه ِ تن  پوسيده ام، كو ريسماني تا

خود را بياويزم از آن، وقتي شغادي نيست




نوشته شده در تاريخ 90/12/25 توسط مجید سیاوشی

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو

گاهی از دور تو را خواب ببینم کافیست

آسمانی!تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزل شور انگیز

که همین شوق مرا خوب ترینم کافیست




نوشته شده در تاريخ 90/12/24 توسط مجید سیاوشی

من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم

پـیـششـان سـر بـر نمی آرم ، رعایت می کنم

 

همچـنـانکـه بـرگ خـشـکـیده نمـاند بـر درخـت

مـایـه ی رنـج تـو بـاشـم رفـع زحمـت می کنم

 

این دهـــــانِ بـازُ چَـشم بی تحرک را ببخش

آنـقــدر جــذابـیـت داری کـه حـیـرت می کـنـم

 

کـم اگـر با دوسـتـانم می نشینم جـرم تـوست

هر کسی را دوست دارم در تـو رویـت می کنم

 

فکر کردی چیست مـوزون می کند شعـر مـرا؟

در قــدم بـرداشــتـن هـای ِ تـو دقـت می کـنم

 

یـک ســلامـم را اگـر پـاسـخ بـگـویی مـی روم

لـذتـش را بـا تـمـام شـهــر قـسـمـت می کنم

 

ترک ِ افـیـونی شبیه تو اگـر چه مشـکـل اسـت

روی دوش دیــگـــران یـک روز تـرکـت می کـنـم

 

تـوی دنـیـا هـم نـشـد بـرزخ کـه پـیـدا کـردمـت

می نـشیـنم تـا قـیامـت بـا تـو صحبت می کنم




نوشته شده در تاريخ 90/12/23 توسط مجید سیاوشی

از تو می‌‌گویم ولی‌ تنها خیالت با منست

خلوتی دارم ولی‌ حال و هوایت با منست

 

دستم از دستت رها گردید و جایی گم شدم

شوق بیداری و یا خوابی کنارت با منست

 

با سلامی گر در آیی صد نمازم بشکنم

در دو رکعت عاشقی تسبیح نامت با منست

 

سایه‌ای بی‌ صاحبم افتاده بر پایت به خاک

در کفم تنها نشانی‌ از نگاهت با منست

 

از زمین‌اش فاصله گردیده سهم و قسمتم

از زمان‌اش لحظه‌های انتظارت با منست

 

اهل از شاخی به شاخی پر کشیدن نیستم

بال من بگشا هوای آسمانت با منست

 

دفترم خیس از غزل عطر تو را بارد قلم

یاس و مریم مست عطری کز کلامت با منست

 

فصل پایانی برای این کتاب قصه ای

ابتدایت بی‌ من اما انتهایت با منست




نوشته شده در تاريخ 90/12/23 توسط مجید سیاوشی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


اسلایدر

دانلود فیلم